![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
پنج شنبه 18 اسفند 1390برچسب:, :: 23:40 :: نويسنده : Alireza
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار ღღ♥ღღ
حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار ღღ♥ღღ انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن ღღ♥ღღ اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار ღღ♥ღღ با تار و پود این شب باید غزل ببافم ღღ♥ღღ وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار ღღ♥ღღ دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست ღღ♥ღღ بار ترانه ها را از دوش عشق بردار ღღ♥ღღ بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم ღღ♥ღღ دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار ღღ♥ღღ وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد ღღ♥ღღ پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار ღღ♥ღღ شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود ღღ♥ღღ کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار ღღ♥ღღ از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس ღღ♥ღღ از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار ღღ♥ღღ نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |